پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، خوش آمدید به سایت من . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وب سایت ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما را در بهتر شدن كيفيت مطالب ياري کنید.
پیر مرد چشم ما بود...
نوشته شده در دوشنبه 25 آذر 1398
بازدید : 496
نویسنده : hobablink
بچه ها امروز میخوام براتون یه داستان از استاد جلال آل احمد بزارم

به اسم (پیرمرد چشم ما بود)

بچه ها منظور از پیرمرد نیما یوشیج یا علی اسفندیاری هستش

چشم هم اینجا دو معنی داره: یکی به معنای بصیرت و آگاهی هستش و یکی دیگه هم به معنای عزیز بودنه

این داستان جریان دوستی جلال با نیما و مرگ نیما از زبان جلال ال احمد هستش

 

بچه ها شاید یه سری توی کتاب ادبیات این داستان رو خونده باشن ولی این متن کامل تره

 

و آخر از همه هم باید بگم که یه خاطره از این درس سر زنگ ادبیات دارم  که آخر این پست میگم

 

خب اینم داستان فقط یه کم طولانیه...

 

 

 

 

بار اول که پیرمرد را دیدم در کنگرة نویسندگانی بود که خانة «وکس» در تهران علم کرده بود. تیرماه 1325. زبر و زرنگ می‌آمد و می‌رفت. دیگر شعرا کاری به کار او نداشتند. من هم که شاعر نبودم و علاوه بر آن جوانکی بودم و توی جماعت بر خورده بودم. شبی که نوبت شعر خواندن او بود –یادم است- برق خاموش شد. و روی میز خطابه شمعی نهادند و او در محیطی عهد بوقی «آی آدم‌ها»‌یش را خواند. سر بزرگ و تاسش برق می‌زد و گودی چشم‌ها و دهان عمیق شده بود و خودش ریزه‌تر می‌نمود و تعجب می‌کردی که این فریاد از کجای او در می‌آید؟... بعد اولین مطلبی که درباره‌ش دانستم همان مختصری بود که به‌عنوان شرح حال در مجموعه کنگره چاپ زد. مجله موسیقی و آن کارهای اوایل را پس ازاین بود که دنبال کردم و یافتم. 

 

 

 

 

بقیه در ادامه مطلب...




زندگی نامه نیما یوشیج(علی اسفندیاری)
نوشته شده در دوشنبه 25 آذر 1398
بازدید : 499
نویسنده : hobablink
زندگي نامه نيمايوشيج

علي اسفندياري، مردي كه بعدها به «نيما يوشيج» معروف شد، در بيست‌ويكم آبان‌ماه سال 1276 مصادف با 11 نوامبر 1897 در يكي از مناطق كوه البرز در منطقه‌اي به‌نام يوش، از توابع نور مازندران، ديده به جهان گشود.او 62 سال زندگي كرد و اگرچه سراسر عمرش در سايه‌ي مرگ مدام و سختي سپري شد؛ اما توانست معيارهاي هزارساله‌ي شعر فارسي را كه تغييرناپذير و مقدس و ابدي مي‌نمود، با شعرها و راي‌هاي محكم و مستدلش، تحول بخشد. .در همان دهكده كه متولد شد، خواندن و نوشتن را نزد آخوند ده ياد گرفت”.

 

 

بقیه بیوگرافی در ادامه مطلب...




تورا من چشم در راهم...
نوشته شده در دوشنبه 25 آذر 1398
بازدید : 495
نویسنده : hobablink

تو را من چشم در راهم شباهنگام

که می گیرند در شاخ تلاجن * سایه ها رنگ سیاهی

وزان دلخستگانت راست اندهی فراهم

تو را من چشم در راهم.

شباهنگام ، در آن دم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام

گرم یادآوری یا نه ، من از یادت نمی کاهم

تو را من چشم در راهم

زمستان۱۳۳۶
نیما یوشیج

* تلاجن : درختی است جنگلی

 

 

 

 

 

 

 




ای آدمها...
نوشته شده در دوشنبه 25 آذر 1398
بازدید : 508
نویسنده : hobablink
آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!
یکنفردر آب دارد می سپارد جان.

 

یک نفر دارد که دست و پای دائم‌ میزند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می‌دانید.

 

آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن،
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید

 

که گرفتستید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید،

 

 

 

متن کامل در ادامه مطلب...




خدا هست هنوز
نوشته شده در دوشنبه 25 آذر 1398
بازدید : 506
نویسنده : hobablink


ماه من غصه چرا؟آسمان را بنگرکه هنوز
بعد هزاران شب وروزمثل آن روز نخست
گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد
غم و اندوه اگر هم روزی مثل باران بارید
یا دل شیشه ایت از لب پنجره عشق
 زمین خورد و شکست با نگاهت به خدا
چتر شادی واکن و بگو با دل خود
که خدا هست هنوز............




آدم های ساده....
نوشته شده در دوشنبه 25 آذر 1398
بازدید : 495
نویسنده : hobablink
می دانی..؟

آدم های ساده

ساده هم عاشق می شوند

ساده صبوری می کنند

ساده عشق می وَرزَند

ساده می مانند..

اما سَخت دِل می کنند..

آن وقت که دل می کنند

جان می دَهند

سخت میشکنند

سخت فراموش میکنند

آدم های ِ ساده…..


................................................................................

اصلا میدانی مشکل از کجاست؟


از آنجا که لیلی فکر می کند مجنون همیشه مجنون می ماند!



بوی باران
نوشته شده در دوشنبه 25 آذر 1398
بازدید : 488
نویسنده : hobablink

هوا بارانی بود

پشت شیشه ایستاده بودم و به شیشه ی بخارگرفته می نگریستم

از ازدحام کوچه کم میشد

بوی عطر باران روی خاک

چشمها را بستم

یاد آن روز بارانی که باهم بودیم در خاطرم جان گرفت

هوا سرد و بارانی 

و وجود ما که از عشق پرحرارت بود

من بودم و تو و دیگر هیچ

دستهای گرمت را بر شانه های تکیده ام احساس کردم

بوی تنت که در عطر باران پیچیده بود...

به خود آمدم

گویی از خوابی طولانی بیدار شدم، چشم گشودم

من بودم و در و دیوار و پنجره و نم باران که بر شیشه میکوبید

و نسیمی که از لای پیجره موهایم را چنگ میزد، یادآور دستانت شد

لبخند و اشک با هم 

غم و شادی

عشق و نفرت

گویی دیگر مرزی نمیشناسند

کاش خاطراتت را هم با خود برده بودی


                                                                    "گلی تنها"




روزی می رسد...
نوشته شده در دوشنبه 25 آذر 1398
بازدید : 480
نویسنده : hobablink
باورت بشود یا نه

روزی می رسد
که دلت برای هیچ کس
به اندازه من تنگ نخواهد شد .
برای نگاه کردنم ، بوسیدنم ، خندیدنم ، اذیت کردنم ...
برای تمام لحظاتى که در کنارم داشتی ...
روزی خواهد رسید که در حسرت تکرار دوباره من خواهی بود

می دانم روزی که نباشم هیچکس تکرار من نخواهد شد ...!




20مرداد
نوشته شده در دوشنبه 25 آذر 1398
بازدید : 498
نویسنده : hobablink

 

وقتی خاطرات خوشت به افکار تشویش آمیز تبدیل می شود

آمپر عشقت از صد به منفی صد بدل می شود

وقتی مآمن آغوشت جایگاه دیگری تصور می شود...

خونم به جوش می آید

دیگر روزها برایم توفیری نمیکنند

پس انتظار تبریک از من نداشته باش!

جای نه چندان خالی ام زود پر شد

ولی باز هم دنیا را به کامت آرزومندم




کاش خدا بخواند
نوشته شده در دوشنبه 25 آذر 1398
بازدید : 489
نویسنده : hobablink
خدایا

نمیدانم چرا همیشه در اوج خوشی به پایینم میکشانی

نمیدانم چرا 

شاید مغرور میشوم

شاید از یادت دور

اما اگر دوستم داری این روش خوبی برای به سمت خودت کشیدنم نیست

میدانی

آخر کمی نابود میشوم

دارم کم کم نابود می شوم

بگذار این چند صباح دنیا را خوش باشم

آخرت را جبران کن

 

"گلی تنها"

 




💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران