پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، خوش آمدید به سایت من . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وب سایت ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما را در بهتر شدن كيفيت مطالب ياري کنید.
همچون بهار - شیرکو بی کس
نوشته شده در چهارشنبه 22 اسفند 1397
بازدید : 957
نویسنده : hobablink

در آخرین نامه ‌ات از من پرسیده بودی
که چه سان تو را دوست دارم؟
عزیزکم،

همچون بهار
که آسمان کبود را دوست دارد.
همچون پروانه ‌ای در دل کویر
یا زنبوری کوچک در عمق جنگل
که به گل سرخی دل داده است
و به آن شهد شیرین ‌اش.
آری، من این‌گونه تو را دوست دارم.
همچون برفی بر بلندای کوه
یا چشمه‌ای روان در دل جنگل
که تراوش ماهتاب را دوست دارد
عزیزکم،
آنگونه که خودت را دوست داری،
آنگونه که خودم را دوست دارم

همانگونه دوستت دارم.

 

"شیرکو بی کس"

 

ترجمه: بابک زمانی




دیدن روی تو هم از بامداد - مولانا
نوشته شده در چهارشنبه 22 اسفند 1397
بازدید : 933
نویسنده : hobablink

دیدن روی تو هم از بامداد

درد مرا بین که چه آرام داد


"مولانا"


متن کامل شعر در ادامه مطلب

 

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]




در من کوچه ای است - افشین یداللهی
نوشته شده در چهارشنبه 22 اسفند 1397
بازدید : 1236
نویسنده : hobablink

در من کوچه ای است
که با تو در آن نگشتم
سفری است
که با تو هنوز نرفته ام
روزها و شب هایی است
که با تو به سر نکرده ام
و عاشقانه هایی
که با تو هنوز نگفته ام ...

 

"افشین یداللهی"

یا (راحمه باقی پور)

 

منبع: نت


پی نوشت: این شعر در فضای مجازی هم به نام "افشین یدالهی" و هم به نام خانم "راحمه باقی پور" (از سریال شهرزاد) منتشر شده است.

اما برای هیچ کدام از اینها من هیچ منبع معتبری نیافتم! در صفحه خانم باقی پور در سایت شعر نو هم این شعر رو ندیدم.


بقیه در ادامه مطلب

 

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]




دیروز آفتاب با بوسه و سلام - سیاوش کسرایی
نوشته شده در چهارشنبه 22 اسفند 1397
بازدید : 1285
نویسنده : hobablink

دیروز آفتاب
با بوسه و سلام

به هر بام و در دمید
دیروز آفتاب
پندار ابر را
با تیغ زر درید

دیروز آفتاب در شهر می گذشت
با گامش اشتیاق
با چشم او نوازش و لبخند
با دست او نیاز به پیوند
دلهای سرد را
گرمی نشاند و رفت
عطر امید را
هر سو کشاند و رفت

ای روشنای دیده و دلهای بی شمار
ای جان آفتاب
بار دگر ز روزن دلخستگان بتاب.

 

"سیاوش کسرایی"


(مهرماه ١٣٦٢)

نام شعر: آفتاب در شهر


تهران، گرمابدر، مسیر قله یونزا - 95.10.24




چه کسی کشت مرا - سیاوش کسرایی
نوشته شده در چهارشنبه 22 اسفند 1397
بازدید : 1212
نویسنده : hobablink

چه کسی کشت مرا!؟

همه با آینه گفتم، آری
همه با آینه گفتم،

که خموشانه مرا می پائید
گفتم ای آینه با من تو بگو
چه کسی بال خیالم را چید؟
چه کسی صندوق جادویی اندیشه من غارت کرد؟
چه کسی خرمن رؤیایی گل های مرا داد به باد؟

سر انگشت بر آینه نهادم پرسان
چه کسی، آخر چه کسی کشت مرا؟
که نه دستی به مدد از سوی یاری برخاست
نه کسی را خبری شد، نه هیاهویی در شهر افتاد!

آینه ،اشک بر دیده به تاریکی آغاز غروب
بی صدا بر دلم انگشت نهاد.

 

"سیاوش کسرایی"

(مسکو، فروردین ١٣٧٠)




سنگ - سیاوش کسرایی
نوشته شده در چهارشنبه 22 اسفند 1397
بازدید : 1335
نویسنده : hobablink

به یادت هست آن شب را که تنها
به بزمی ساده مهمان تو بودم؟
تو می‌خواندی که: دل دریا کن ای دوست
من اما غرق چشمان تو بودم؟
تو می‌گفتی که: پروا کن صد افسوس
مرا پروای نام و ننگ رفته است
من آن ساحل‌نشین سنگم چه دانی
چه‌ها بر سینه این سنگ رفته است
مکش دریا به خون خواندی و خاموش
تمناگر کنار من نشستی
چو ساحل‌ها گشودم بازوان را
تو چون امواج در ساحل شکستی.

 

"سیاوش کسرایی"






بی من چگونه ای؟ - فرنگیس شنتیا
نوشته شده در چهارشنبه 22 اسفند 1397
بازدید : 1211
نویسنده : hobablink

بی من چگونه ای؟

کسی هم هست که آوارگی اش را

به شانه های پهن تو بسپارد

و بگوید دوستت می دارم؟

من اما روی شانه ای تو آوار نمی شدم

پرنده می شدم.

 

و پرنده ای که هر شب

خواب آوازهای بی سر خود را می بیند

دلبستگی اش به صیاد خود

بی قید و شرط و واقعی تر است.

 

"فرنگیس شنتیا"

 

از کتاب: تو به روایت دهان دوخته من

نام شعر: اندوه

 




بجز غوغای عشق تو - عراقی
نوشته شده در چهارشنبه 22 اسفند 1397
بازدید : 1284
نویسنده : hobablink

بجز غوغای عشق تو

درون دل نمی‌یابم

 

بجز سودای وصل تو

میان جان نمی‌دانم.

 

"عراقی"

 

 




بیا که با سر زلف تو کارها دارم - انوری
نوشته شده در چهارشنبه 22 اسفند 1397
بازدید : 1239
نویسنده : hobablink

بیا که با سر زلف تو کارها دارم

ز عشق روی تو در سر خمارها دارم

 

بیا که چون تو بیایی به وقت دیدن تو

ز دیدگان قدمت را نثارها دارم


"انوری"


متن کامل شعر در ادامه مطلب

 

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]




کوچه
نوشته شده در چهارشنبه 22 اسفند 1397
بازدید : 961
نویسنده : hobablink

بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه كه بودم

در نهانخانۀ جانم، گل یاد تو، درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد كه شبی باهم از آن كوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.

تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.

من همه، محو تماشای نگاهت.

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشۀ ماه فروریخته در آب

شاخه‌ها  دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید، تو به من گفتی:

ـ از این عشق حذر كن!

لحظه‌ای چند بر این آب نظر كن،

آب، آیینۀ عشق گذران است،

تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است،

باش فردا، كه دلت با دگران است!

تا فراموش كنی، چندی از این شهر سفر كن!

با تو گفتم:‌ حذر از عشق!؟ - ندانم

سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!

روز اول، كه دل من به تمنای تو پر زد،

چون كبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم . . .

 

باز گفتم كه : تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم!

اشكی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب، نالۀ تلخی زد و بگریخت . . .

 

اشک در چشم تو لرزید،

ماه بر عشق تو خندید!

یادم آید كه: دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه كشیدم.

نگسستم، نرمیدم.

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم،

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه کُنی دیگر از آن كوچه گذر هم . . .

بی تو، اما، به چه حالی من از آن كوچه گذشتم!

 

فریدون مشیری




💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران