پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، خوش آمدید به سایت من . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وب سایت ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما را در بهتر شدن كيفيت مطالب ياري کنید.
چه زود همه چى يادمون رفته
نوشته شده در دوشنبه 25 آذر 1398
بازدید : 481
نویسنده : hobablink
دختر کوچولو بعد از تولد برادرش پاشو تو یک کفش کرده بود که باید با اون تنها باشه.
 
پدر ومادرش نگران بودند که نکنه دخترشون از روی حسادت بچگانه بلایی سر برادرش بیاره
 
بعد از کلی اصرار: پدر و مادر کوتاه اومدند و اجازه دادند.
 

دختر کوچولو صورتشو چسبوند به صورت نوزاد و پچ پچ کرد:نی نی جون.
 
به من بگو خداچجوریه؟ من داره یادم میره.




برگرد به برگشتن...
نوشته شده در دوشنبه 25 آذر 1398
بازدید : 493
نویسنده : hobablink
زد به سرم که بیام و بنویسم. که نگذارم ساده و بی هیچ فراز و فرودی این لحظه ها بگذره. خواستم چیزهای بیشتری از خودم ثبت بشه. روزهایی که می گذرند تعریفی نداشته و پر از اضطراب و تنش بوده. پر از تصاویر گنگ و ترسناک. پر از کابوس. پر از فکر های عجیب. فعلا بگذریم ... از هرچه بگذریم از شعر نمی شه گذشت. 

درمعدنی که کشف کسی بوده است ،چشمان تو شگفتی الماس است
آنکس که در تو هیچ نمی یابد، یک موش کور فاقد احساس است
در ذهن موش کور جهان سرد است، همسنگ معدن است دلش تنگ است
خواب عمیق قاره آفریقا در معدنی که فاقد الماس است
درذهن موش کور جهان این است، از قاره سیاه بیا بیرون
وقتی شمیم نقشه اندامت گمگشته هزار گل یاس است
الماس های روشن بسیارت از پشت عطر پیرهنت پیداست
مفهوم زندگی تویی اما کور چشمش به هایدگر به هابرماس است
با بوسه فتح کرده امت اما باید دوئل کنم که تورا دارم
تو درک میکنی که چه می گویم ، اینجا جهان حوالی تگزاس است
گاهی ترانه قیمت خون دارد ، گاهی بهانه بوی جنون دارد
دلواپس سلامتی ات هستم ، گنجینه دار ، مخزن وسواس است
ای ثروتی که وسوسه می بخشی ، من از تو جز تو هیچ نمی خواهم
حالا بخند فرصت جاویدان ، این سو که دست روشن عکاس است.

علی محمد مسیحا 

 

 

باید بفهمن زندگی گاهی
از جبر جنسیت رها میشه
یه آدمی که ساده می بازه
به هر چی هس بی اعتنا میشه

گاهی خیال کودکی هاشو
رگبارهای سرد می گیره
هی روی پیشونیش مرطوب ِ
هر شب فقط سردرد می گیره

این زن که حالا مرد دنیاش ِ
یه لاشه ی روح ِ که می گنده
دستاش سرده, سوز انگشتاش
میگه مث کوه دماوند ِ ...

با این همه سردی ولی چشماش
خرماپزون ِ شهر بوشهر ِ
دنبال یه آیینه می گرده
این روح سرگردون ِ بی چهره...

مهرناز عطایی

مگذار با خبر شود از مقصدت کسی

حتی به سوی میکده وقت اذان بیا...  

فاضل نظری

 

خیلی زود برمی گردم...

 

 

 

 




post
نوشته شده در دوشنبه 25 آذر 1398
بازدید : 505
نویسنده : hobablink
سلام ! 

چند روزی سرماخوردگی داشتم طوری که هر روز تب داشتم و نمی شد بیایم و بنویسم. نمی دانم کسی اینجا را می خواند یا نه. ناگهان یاد جمله ی صادق هدایت افتادم گویا من هم برای سایه ام می نویسم...

در حال خواندن کتاب  مرشد و مارگاریتا هستم. نویسنده  میخائیل بولگاکف نویسنده ی روسی است. کتابی ست با نثری روان و قدرت قلم بولگاکف کاملا مشهود است طوری که کاملا درگیر شخصیت ها شده ام . حتی وقتی شیطان را به تصویر می کشد.  امیدوارم این جذابیت کتاب همچنان تا آخر ادامه داشته باشد.

 

برویم سراغ شعر...

 

پنکه ی انگلیسی ..( کورش کرم پور )

یه پنکه ی انگلیسی1

که آویزوونِ از زمین و آسمون آبدان

موج مون گرفته

لابه لا ابرا گیر دادم به خودوم

تا آفتاب بتون بخوره

بچرخیم بلکه یه چیزایی یادمون بیاد

یه چیزایی به هر کدوم از پره هام ویلونه

ویلونن، گوشت و اسخون فک و فامیلاتون که رفتن غربت

ویلونه، عکس بچگیاتون که مو براشون غریبُم

" مسجد بوشهریا "2 زیر علمم سنج و دمام3 میزنه، ویلون

کلیسا4، لب یه پرم ، زنگ میزنه ویلون

دوچرخه های بیست و هشتی  که از کنار پلیتا5 می رفتن سر کار

و   ئی گونی های تیکه پاره مال شهیدا

که خدا می دونه هر کدومش کجای دل  کِی میخاد بیفته؟

بیفته عین خمپاره ترکش بزنه به اونایی که یادشون رفته، پنکه

...

قربون آبدان که همه چیاش آبدانیه

مو با ئی همه پیچ و مهره ی انگلیسی که تو تنمه

بچه ناف پالاشگام

میدون صلیب-اخر خیابون سیاحی-نبش بیست متری ،

سایم افتاده رو خونه شرکتیا6، ایقد می چرخم

که بیلرسوتای7 خَسِّه و خیس دلشون خنک شه

زینو...زینو بخونم بزنم به شرجی 8

بریم تو نخلا

زلف زنامون ول کنیم تو هوای دمت گرم

...

ولی او عامویی که تو  مو  هی پیچ و تابم میده میگه:

بچرخ        بغض پنکه یه بغض دیگس بچرخ

..

اگه با سیمای بی سیمشون اتصالی بندازن تو زندگیم

به ولای علی

یه پنکه ای بود که وختی اعصابش خراب میشد

سیماش قاطی می کرد

دس می پروند

کله می پروند

تیکه می پروند

خوشگله!!!

زیر پنکه نشین که تیکه تیکت می کنه !!

هنو یه جو غیرت تو پرو بالم مونده

که وختی می چرخم شبیه قرتیا نشم

مو یه پنکه انگلیسی یم

خلاص

پاشم برسه هسم

خلاف!!!  

.....................

پانوشت:

1-پنکه سقفی که در منازل شرکت نفت استفاده می شد

2-مسجد بوشهری ها ی سابق در ابادان

3-آلات موسیقی عزاداری

4-کلیسای آبادان در خیابان زند

5-ورق نازک فلزی که دیواره قدیم شرکت نفت بود

6-خانه های شرکت نفت

7-لباس کارگران شرکت نفتی

8-نوعی ترانه محلی آبادانی

 

 

شعر خوندن برای هم بندات
یه بهونه س برای تبعیدی
که بتونی فقط خیال کنی
بردی و هیچ هم نترسیدی

می تونی تانکِ ت و علم بکنی
آرزوهات و روش رقم بزنی
تو که پایی نداری اما باز
می ری بیرون تا قدم بزنی


باز کابوس هر شب تو شده
عملیات کربلای چاهار
این که دیدی چقد لاله ی سرخ
ساقه هاشون بریده شد توو باهار


روی دیوار ها هنوزم هست
پوستر مرد ژست-سیگاری
چگوآرای ناااک اوت شده!
انتظارات بیخودی داری...

ذهن تو خاطرات ملتهبِ
چن هزارتا جوونِ خندونه
که یه تعدادشون شدن موجی
یا که بردندشون به دیوونه....

یا که فرماندهی که چن ساله
دلخوشی شِ همیشه گردانِ ش
اعتقادش شدند و ایمانِ ش
قسم حضرت و به قرآن ِش...


تو که تنهاییات و پر کردی
با پلاکی که مونده از یارت
تو که هی مشت میزنی اما..
در نداره همیشه دیوارِت

روی دیوارها هنوزم هست
پوستر مرد ژست-سیگاری
چگوآرای ناااک اوت شده!
انتظارات بیخودی داری...


مهرناز عطایی

 

 

ای عاشقان روی تو از ذره بیشتر

من کی رسم به وصل تو کز ذره کمترم... 

 

حافظ 

 

فعلا...




post
نوشته شده در دوشنبه 25 آذر 1398
بازدید : 506
نویسنده : hobablink
سلام !!

کسی هست اینجا رو بخونه ؟؟

وقتی قشر عظیمی در اینستاگرم و توییتر مطلب شر می کنن من اینجا دارم می نویسم. انگار برای خودم می نویسم. چه می شه کرد. این کار من و آروم می کنه. 

کتاب مرشد و مارگاریتا رو خوندم. سه داستان در موازات هم پیش می رن. اول ملاقات شیطان با دو لائیک. یکی سردبیر روزنامه و یکی شاعر جوانی که مسیح و خدا رو باور ندارن. در کتاب به داستان تصلیب مسیح پرداخته می شه. و در اواسط کتاب نویسنده ای که اسمش مرشد هست پیدا میشه و ما داریم داستان تصلیب مسیح همین نویسنده رو می خونیم. او با زنی به نام مارگاریتا آشنا می شه و هرجای کتاب رد شیطان و دستیاراش ازازیل (عزازیل) و گربه ای که همراهشون هست رو می بینیم. گمان کنم این کتاب سال ۱۹۲۷ نوشته شد اما به خاطر فضای استالینی حاکم بر کشور روسیه اجازه چاپ پیدا نکرد. بولگاکف این کتاب و پاره میکنه و دوباره می نویسه. و بعد مرگ ش چاپ می شه و الان جز صد آثار ممتاز روسیه هست و صدها کتاب و مقاله درباره ش نوشته شده. فضای سیاه کتاب آیینه ی تمام نمای جو تیره ی سال هایی هست که بولگاکف سعی در نشون دادن اون داره. مرشد که داستان تصلیب مسیح رو می نویسه بخاطر مخالفت های شدید با کتابش دچار پریشونی می شه و اقدام به سوزوندن چند تا نسخه ی کتابش می کنه و ما در حقیقت داریم کتاب مرشد رو در این کتاب می خونیم. توو این کتاب به صورت نمادین به روشنفکرنماهای اون دوران نقد وارد شده و انگار تنها پوشکین شخصیت ارزشمندی از نظر نویسنده هست. به قدری کتاب کشش داره که تا وقتی کتاب رو تموم کنم تمام لحظه هام و از حوادث ش پر کرده بود.  حتما این کتاب رو بخونید .

 

خب کتاب بعدی که خوندم   زندگی عزیز از  آلیس مونرو بود. این کتاب مجموعه داستان های کوتاه هستش و توو اکثر این داستان ها شخصیت زن ها بیشتر بررسی شده. چه از زبان دانای کل یا خود راوی. در مجموع رگه های فمنیستی ای هم قابل مشاهده ست. در انتهای کتاب چند تا داستان واره که من اسمش و داستان واره می ذارم  از زندگی شخصی خود نویسنده یعنی خانم مونرو می خونیم. که داستان واره ی آخر زندگی عزیز نام داره. من بعد خوندن کتاب رفتم و مصاحبه هاش رو توو گودریدز و نیویورک تایمز خوندم‌. ایشون بیشتر از هشتاد سال سن دارن. و کلی از حرفاش لذت بردم. من الان از هشتاد سالگی تصور خوبی دارم. اینکه می تونیم توو این سن هم به فکر نوشتن و زیستن و تجربه کسب کردن باشیم.

 

چقدر حرف زدم بهتره شعر بخونیم...

 

 

خرم تن آن کس که دل ریش ندارد

و اندیشه ی یار ستم اندیش ندارد...

 

گویند رقیبان که ندارد سر تو یار

سلطان چه عجب گر سر درویش ندارد

 

او را چه خبر از من و از حال دل من

کو دیده ی پر خون و دل ریش ندارد

 

این طرفه که او من شد و من او و ز من یار

بیگانه چنان شد که سر خویش ندارد

 

هان ، ای دل خونخوار ، سر محنت خود گیر

کان یار سر صحبت ما بیش ندارد

 

معشوق چو شمشیر جفا برکشد از خشم

عاشق چه کند گر سر خود پیش ندارد

 

بیچاره دل ریش عراقی که همیشه

از نوش-لبان ، بهره به جز نیش ندارد....

 

 

عراقی

 

 

گر دوستان داری بسی ، ما نیز هم بد نیستیم... 

 

توو پست بعدی از خودم هم شعر قرار می دم. 

 

فعلا...

 

 




post
نوشته شده در دوشنبه 25 آذر 1398
بازدید : 489
نویسنده : hobablink
سلام...
باز همون سوال تکراری : آیا کسی اینجا رو می خونه ؟؟


سال ها پیش از کتابخونه ی شهرمون ، کتاب نمایشنامه ی کرگدن ، نوشته اوژن یونسکو رو گرفته بودم. منتها خیلیی سال از خوندنش می گذشت و برای همین دوباره خوندمش. چون جزییات کامل نمایشنامه رو توو ذهن نداشتم. نمایشنامه ی فوق العاده روونی هست. فضای نمایشنامه فضایی مایوس کننده س و اشاره ی بزرگ و مستقیمی به روابط انسان ها میکنه. در تمام دیالوگ ها می شه فهمید که دنیا در حال تبدیل شدن به جای ناامنی هست. آدم ها با فلسفه بافی و به ظاهر منطق دانی در حال زندگی کردن هستن. قریب به اتفاق ، مردم به هم اهمیت نمی دن. حتی اون کسی که  ادعا می کنه تئاتر آوانگارد و دنبال می کنه یا ادبیات و فلسفه رو دنبال می کنه. گویی فرقی با اون که به دنبال پول و لذت و برتری هست ، نیست و انسان نما ها پوسته ی فعلی شون رو ترک می کنن و خواسته و ناخواسته به کرگدن تبدیل می شن. کرگدن نماد و مظهر خشونت، زشتی و بی تفاوتی هست. این نمایشنامه ی ابزورد هنوز جز قوی ترین نمایشنامه های عصر حاضر هست. تلنگری هستش برای آدم ها. در نهایت تنهایی نوع بشر رو شاهد هستیم که نماد انسانیت هستش. و در آخر،  انسانیت تصمیم می گیره تسلیم نشه.


به شدت توصیه میکنم این نمایشنامه رو بخونید. شاید روی هم رفته ۱۵۰ صفحه باشه. اما عمقی به ذهنیت شما می بخشه که قدردان این کتاب و حتی وامدار این کتاب می شید.


کتاب بعدی که دارم می خونم the gifts of imperfection هست . یعنی موهبت کامل نبودن.
من توو زندگی م به مساله ی بزرگی برخوردم و اون هم این بود که از خودم رضایت نداشتم. تصادفی این کتاب رو دیدم و راجع بهش مطلب خوندم‌ پس دانلودش کردم و نسخه ی پرینت شده ش رو تهیه کردم. حس میکنم این کتاب بتونه کمکم کنه تا نقص هام و بپذیرم و پله ای باشه برای بالا رفتنم. فعلا در حال خوندن مقدمه ی کتابم.
اگه اینجا رو می خونید درباره ی کتاب هایی که اینجا راجع بهشون مطلب می نویسم نظر بدید. 

 

دلباخته ی دو چشم جادو شده است

پاهای من است با تو همسو شده است

در اوج سکوت بود فهمیدم که

تنهایی من پر از هیاهو شده است...

 

 

مهرناز عطایی

 

 

 

تو مرا شکست ندادی

چرا که من با تو بازی نکردم...

 

 

 

اوزدمیر آصاف

ترجمه : فرید فرخ زاد

 

 

 




post
نوشته شده در دوشنبه 25 آذر 1398
بازدید : 510
نویسنده : hobablink
سلام به هرکسی که اینجا رو می خونه.

توی این پست می خوام درباره ی داستان مسخ  نوشته ی فرانتس کافکا صحبت کنم.
این کتاب مثل نمایشنامه ی کرگدن ، کم حجم اما بسیار عمیقه.
تو این داستان ، ما با شخصیتی به نام گرگور طرف هستیم . کسی که صبح بیدار می شه و خودش رو در هیبت حشره ای می بینه.

اما بهتره به عقب تر بریم. گرگور کیه ؟ گرگور یه بازاریاب هستش که پنج سال مداوم در حال کار کردنِ و خرج زندگی خانواده روی شونه های گرگور هست. کسی که خودش رو فدای خانواده کرده. کاری که چندان باب میل ش نیست رو انجام می ده و همین باعث منزوی شدن گرگور شده ...
دنیای گرگور به شغل و خانه و خلوت ش در اتاق خوابش محدود شده. کسی که حتی در تعطیلات به قول مادرش شب ها بیرون نمی ره و تفریح نمی کنه. شاید گاهی نجاری میکنه و با اره مویی قاب عکس درست میکنه.

حالا برگردیم به صبحی که گرگور بیدار شده .
او متوجه می شه که درونش تغییری نکرده و تنها جثه ی حشره ای رو داره که روی تخت به پشت افتاده. ناگهان به یادش میاد که از قطار جامونده. اعضای خانواده _پدر ، مادر، خواهر_ از پشت در قفل شده ی اتاق یادآور می شن که باید بیدار بشه و به ایستگاه قطار بره اما وقتی جواب اون ها رو می ده متوجه می شه که حتی نمی تونه با اون ها ارتباط برقرار کنه...


در طول داستان متوجه می شیم که درونیات گرگور تغییر ی نمی کنه اما خانواده ی گرگور اون رو به چشم پسر فداکار سابق نمی بینن. تنها خواهر گرگور ، گرتا خودش رو مسئول غذا و نظافت اتاق برادر می دونه. با گرفتاری های مالی که برای خانواده رخ میده که شامل مرخص کردن خدمتکار ، کار کردن تمام اعضای خانواده و حتی اجاره دادن یکی از اتاق های آپارتمان بزرگشون میشه دچار تغییر رویه می شن و خواهر گرگور از پدر و مادر می خواد که به این وضع خاتمه بدن. اون ها حضور گرگور رو برنمی تابن اما چاره ای هم ندارن. گرگور که تنها و مستاصل شده از غصه ی وضعیت  و بی توجهی به خورد و خوارک ش به نوعی دق می کنه.
نمای آخر داستان ، دلگرم شدن خانواده رو داریم که سعی در فراموشی گذشته و امیدوار شدن به آینده رو دارن.


این داستان ، نگاهی بی پروا به روابط انسان ها کرده. انسان هایی که به خاطر مصلحت با دیگری خوش رو هستند . فکری که سودجویی ، سرنوشت تمام روابط رو رقم می زنه. انسان هایی که در شرایط ، رنگ می بازن و رنگ اصلی اون ها نشون داده می شه.

فرانتس کافکا
1883-1924

(حس می کنم این وبلاگ که الان ۹ سال داره,  دچار تغییراتی داره می شه.
تا ببینیم سرانجام چه خواهد بودن)

حافظ بخوانیم تا روشن شویم...

 

 

دوش در حلقه ی ما قصه ی گیسوی تو بود

تا دل شب سخن از سلسله ی موی تو بود

 

دل که از ناوک مژگان تو در خون می گشت

باز مشتاق کمانخانه ی ابروی تو بود

 

هم عفاالله صبا کز تو پیامی می داد

ورنه در کس نرسیدیم که از کوی تو بود

 

عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت

فتنه انگیز جهان غمزه ی جادوی تو بود

 

من سرگشته هم از اهل سلامت بودم

دام راهم شکن طره ی هندوی تو بود

 

بگشا بند قبا تا بگشاید دل من

که گشادی که مرا بود ز پهلوی تو بود

 

به وفای تو که بر تربت حافظ بگذر

کز جهان می شد و در آرزوی روی تو بود...

 

 

لقد ُکنت صامتا

لکنی لم اکن اعمی... !

 ساکت بودم اما کور نه... !




post
نوشته شده در دوشنبه 25 آذر 1398
بازدید : 536
نویسنده : hobablink
سلام 

حالتون چطوره ؟

این روزها گاهی خوب و روشن و گاهی تاریک و دلگیره.

اومدم بنویسم که حتما به روز رسانی انجام می دم. 

حالا که اومدم اینجا خوبه که کتاب شب های روشن فئودور داستایوفسکی و معرفی کنم. خیلی ها داستان ش رو شاید می دونن اما خوندن این داستان تلنگری بر باورهای ساختگی ما می تونه باشه. 

خلاصه که از وقت تون استفاده کنید و حسابی کتاب بخونید و جای من هم سفر برید . 

 

دل ما همیشه شکسته ست فرزند

اما امیدواری

هیچوقت

از جیب چپ پیراهنمان 

کم نشد....

 

ناظم حکمت

 

 

خنده بر لب می زنم تا کس نداند راز من

ورنه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت...

 

صائب تبریزی

 




بازی عشق مگر شاید و اما دارد-فاضل نظری
نوشته شده در دوشنبه 25 آذر 1398
بازدید : 480
نویسنده : hobablink
 

عقل بیهوده سر طرح معما دارد
بازی عشق مگر شاید و اما دارد

با نسیم سحری دشت پر از لاله شکفت
سر سربسته چرا اینهمه رسوا دارد

در خیال آمدی و آینه ی قلب شکست
آینه تازه از امروز تماشا دارد
**
بس که دلتنگم اگر گریه کنم می‌گویند
قطره ای قصد نشان دادن دریا دارد

تلخی عمر به شیرینی عشق آکنده است
چه سر انجام خوشی گردش دنیا دارد

عشق رازیست که تنها به خدا باید گفت
چه سخن ها که خدا با من تنها دارد

#فاضل_نظری




بازی عشق مگر شاید و اما دارد-فاضل نظری
نوشته شده در دوشنبه 25 آذر 1398
بازدید : 521
نویسنده : hobablink
 

عقل بیهوده سر طرح معما دارد
بازی عشق مگر شاید و اما دارد

با نسیم سحری دشت پر از لاله شکفت
سر سربسته چرا اینهمه رسوا دارد

در خیال آمدی و آینه ی قلب شکست
آینه تازه از امروز تماشا دارد
**
بس که دلتنگم اگر گریه کنم می‌گویند
قطره ای قصد نشان دادن دریا دارد

تلخی عمر به شیرینی عشق آکنده است
چه سر انجام خوشی گردش دنیا دارد

عشق رازیست که تنها به خدا باید گفت
چه سخن ها که خدا با من تنها دارد

#فاضل_نظری




بازی عشق مگر شاید و اما دارد-فاضل نظری
نوشته شده در دوشنبه 25 آذر 1398
بازدید : 497
نویسنده : hobablink
 

عقل بیهوده سر طرح معما دارد
بازی عشق مگر شاید و اما دارد

با نسیم سحری دشت پر از لاله شکفت
سر سربسته چرا اینهمه رسوا دارد

در خیال آمدی و آینه ی قلب شکست
آینه تازه از امروز تماشا دارد
**
بس که دلتنگم اگر گریه کنم می‌گویند
قطره ای قصد نشان دادن دریا دارد

تلخی عمر به شیرینی عشق آکنده است
چه سر انجام خوشی گردش دنیا دارد

عشق رازیست که تنها به خدا باید گفت
چه سخن ها که خدا با من تنها دارد

#فاضل_نظری




💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران