پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، خوش آمدید به سایت من . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وب سایت ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما را در بهتر شدن كيفيت مطالب ياري کنید.
تا آئینه رفتم که بگیرم خبر از خویش
نوشته شده در دوشنبه 25 آذر 1398
بازدید : 535
نویسنده : hobablink

You may lose people you love, you may lose the things you have, 
But, whatever happens, never lose yourself.

ممکن است آدم هایی را که دوست داری یا چیزهایی که داری را از دست بدهی ولی هر چه که اتفاق میافتد، خودت را از دست نده.

@sheerreno
تا آئینه رفتم که بگیرم 
خبر از خویش

دیدم که در آن آئینه 
هم جز تو کسی نیست ...


 #هوشنگ_ابتهاج
@sheerreno

هنوز دیر نیست

هنوز صبر من؛
به قامت بلند آرزوست...




هر كسى كه مى رود "به خاطر خودش" مى رود.
نوشته شده در دوشنبه 25 آذر 1398
بازدید : 540
نویسنده : hobablink

آدم چقدر زود پیر می شود 
وقتی احساسش ، اضافه تر از درک آدم هاست




بازدید : 541
نویسنده : hobablink

شده ای راز به این جان ؛ چونان جان نگه می دارم

یوسُف قصه ی جان ! منت سِرِّ پنهان نگه می دارم

 

شاه بانویِ دلم ! غصه ی تو ؛ دردِ دل ماست مگر ؟

تا که غصه رسدت بهرِ دلجویی دامان نگه می دارم 

 

چشم دارم که بسازم از برای دلِ تو خانه ی عشق

مشکنی عهدِ مرا ؟ عهد و پیمان نگه می دارم

 

گفته شد می آیی زین خبرت خواب ز من بر گشته

تا آمدنت ؛ ذوق کنان ؛ چشمان نگه می دارم

 




بازدید : 536
نویسنده : hobablink

‌این زمستان 
گویا 
غم پنهان  دارد 
ڪه در این موعد سرد 
عوض برف
 به چشمش "نم باران" دارد...

#حمزه_علیزاد


@Pretty_life

میان ماندن و نماندن
فاصله تنها یک حرف ساده بود

از قول من به باران بی امان بگو :
دل اگر دل باشد ،
آب از آسیاب علاقه اش نمی افتد

#سید_علی_صالحی
@Pretty_life




ملک زاده ای گنج فراوان از پدر میراث یافت
نوشته شده در دوشنبه 25 آذر 1398
بازدید : 504
نویسنده : hobablink

ملك زاده اي گنج فراوان از پدر ميراث يافت . دست كرم برگشاد و داد سـخاوت بـداد و نعمـت بي دريغ بر سپاه و رعيت بريخت .

نياسايد مشام از طبله عود
بر آتش نه كه چون عنبر ببويد

بزرگى بايدت بخشندگى كن
كه دانه تا نيفشانى نروید
 
يكي از جلساي بي تدبير نصيحتش آغاز كرد كه ملوك پيشين مرين نعمت ار به سـعي اندوختـه اند و براي مصلحتي نهاده ، دست ازين حركت كوتاه كن كه واقعه ها در پيش است و دشمنان از 
پس ، نبايد كه وقت حاجت فروماني .

اگر گنجى كنى بر عاميان بخش
رسد هر كد خدايى را برنجى

چرا نستانى از هر يك جوى سيم
كه گرد آيد تو را هر وقت گنجى
 
ملك روي ازين سخن بهم آورد و مرو را زجر فرمـود و گفـت : مـرا خداونـد تعـالي مالـك ايـن مملكت گردانيده است تا بخورم و ببخشم نه پاسبان كه نگاه دارم .

قارون هلاك شد كه چهل خانه گنج داشت
نوشين روان نمرد كه نام نكو گذاشت

گلستان سعدی




بعضی باشند که سلام دهند
نوشته شده در دوشنبه 25 آذر 1398
بازدید : 506
نویسنده : hobablink


بعضی باشند که سلام دهند و از سلام ایشان بوی دود آید و بعضی باشند که سلام دهند و از سلام ایشان بوی مشک آید. این را کسی دریابد که او را مشامی باشد.

 

___مولانا فیه ما فیه___




دلخوش از آنیم که حج میرویم
نوشته شده در دوشنبه 25 آذر 1398
بازدید : 503
نویسنده : hobablink

دلخوش از آنیم که حج میرویم 

غافل از انیم که کج میرویم

کعبه به دیدار خدا میرویم؟

او که همینجاست کجا میرویم

حج بخدا جز به دل پاک نیست

شستن غم از دل غمناک نیست

دین که به تسبیح و سر و ریش نیست

هر که علی گفت که درویش نیست

صبح به صبح در پی مکر و فریب

شب همه شب گریه و امن یجیب




ای که میخواهی شوی صوفی رو وُ صافی بشو
نوشته شده در دوشنبه 25 آذر 1398
بازدید : 518
نویسنده : hobablink

ای که میخواهی شوی صوفی رو وُ صافی بشو
وی که میخواهی شوی هادی رو وُ مهدی بشو

وی که میخواهی شوی درویش تو دلریش باش
وانگهی صوفی بیفکن وُ خرابه گیر بشو

وی که میخواهی شوی رهبر نخست راهرو بباش
وانگهی واگرد و عازم سوی آن راهبر بشو

ای که میگویی چگونه این همه شو را شوم 
رو یکی چند روز خاک زیر پای پیر بشو

____سیفی___




شدم ز عشق به جایی که عشق نیز نداند
نوشته شده در دوشنبه 25 آذر 1398
بازدید : 518
نویسنده : hobablink

شدم ز عشق به جایی که عشق نیز نداند

رسید کار به جایی که عقل خیره بماند

هزار ظلم رسیده ز عقل گشت رهیده

چو عقل بسته شد این جا بگو کیش برهاند

دلا مگر که تو مستی که دل به عقل ببستی

که او نشست نیابد تو را کجا بنشاند

متاع عقل نشانست و عشق روح فشانست

که عشق وقت نظاره نثار جان بفشاند

هزار جان و دل و عقل گر به هم تو ببندی

چو عشق با تو نباشد به روزنش نرساند

به روی بت نرسی تو مگر به دام دو زلفش

ولیک کوشش می‌کن که کوششت بپزاند

چو باز چشم تو را بست دست اوست گشایش

ولی به هر سر کویی تو را چو کبک دواند

هر آنک بالش دارد ز آستان عنایت

غلام خفتن اویم که هیچ خفته نماند

میانه گیرد آهو میانه دل شیری

هزار آهوی دیگر ز شیر او برهاند

چو در درونه صیاد مرغ یافت قبولی

هزار مرغ گرفته ز دام او بپراند

هر آن دلی که به تبریز و شمس دین شده باشد

چو شاه ماه به میدان چرخ اسب دواند

____مولوی___




ای خنک آن مرده کز خود رسته شد
نوشته شده در دوشنبه 25 آذر 1398
بازدید : 514
نویسنده : hobablink

 

ای خنک آن مرده کز خود رسته شد
در وجود زنده ای پیوسته شد

موم و هیزم چون فدای نار شد
ذات ظلمانی او انوار شد

روح هایی کز قفس ها رسته اند
انبیا و رهبر شایسته اند

از برون آوازشان آید بدین
که ره رستن ترا این است این

ما بدین رستیم زین تنگین قفس
غیر این ره نیست چاره زین قفس

هین بده ای زاغ جان و باز باش
پیش تبدیل خدا جانباز باش

عقل کامل نیست، خود را مرده کن
در پناه عاقلی زنده سخن

___مولوی___




💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران